تبليغاتX
خاطرات شازده
اين پست قديمي رو دوباره اينجا مي ذارم.

تقديم به آرام عزيزم كه مادري مهربان است.


/* /*]]>*/

می خواهم نامه ای برای دختر متولد نشده ام بنویسم. برای کسی که در آینده ای مشکوک خواهد زیست یا نه. وقتی به این ایده رسیدم اولین لغاتی که در ذهنم نقش بست، نامه ی چاپلین به دخترش بود. از روزی که رجبی را دیدم که دنبال اندرز اخلاقی در این نامه می گشت، هیچ ایده ی خوبی نسبت به آن ندارم. مثل پسر شانزده ساله ای وقتی به یک چیز تردید می کند یا آدم بدی را می بیند که از چیزی تعریف می کند، نسبت به آن جهت گرفته ام. خدا می داند که رجبی دنبال کدام انگیزه ی سیاسی بود که تعدد فرزندان چاپلین را پند اخلاقی می دانست و تبلیغ بیشتر بچه دار شدن، می کرد.

من نمی دانم که اصلا این نامه را به او می دهم یا نه. اصلا نمی دانم در چه سنی به او می دهم؛ آیا خواهم توانست تا هجده سالگی او صبر کنم؟ اگر نمی توانم، باید آن را طوری بنویسم که مثل نامه ی چاپلین همه در مورد عریانی و هم خوابگی نباشد.

این طور شروع می کنم...

دختر عزیزم

نمی دانم که این نامه را چه زمانی به تو می دهم؛ اصلا من به تو می دهم یا تو میان کاغذ پاره های من آن را پیدا می کنی. نمی دانم چه احساسی داری که پدرت سالها قبل از تولدت برایت نامه نوشته است. اصلا به نوشتن پدرت افتخار می کنی یا او را خرفت و دیروزی می دانی؟ اگر بخواهم از عشق بگویم دفتر ها سخن نگفته دارم. آیا گوش می دهی؟ آیا عشق می دانی چیست؟

اصلا معنای لغات در آن روز چقدر با امروز تفاوت دارد؟ آیا عریانی و هم خوابگی معنی امروز را می دهد؟ آیا عشق در دایره لغات باقی مانده است؟ آیا عشق معنایی غیرتمسخر هم می دهد؟

آن روزی که نامه را دیدی به من بگو از عشق برایت حرف بزنم. می ترسم تجربه های امروزم ناکافی باشد. یا می ترسم عشق آن روز دیگر معنای امروز را ندهد.

وطن آن روز معنایی دارد؟ تو را کجا به دنیا می آورند؟ آن جا ایران نام دارد؟ یا حداقل زمانی نام داشته است؟ آنجا تاریخی ستبر و مردمی نازک اندیش دارد؟ پدرت توانسته تا آن روز ایران را تحمل کند؟ یا عطای خیلی چیزها را به لقای خیلی چیزها فروخته است؟

به من بگو فارسی می دانی؟ شکر می دانی؟ خدا می شناسی؟ بادمجان می دانی چیست؟

چه بگویم از که بگویم؟ داستان را از کجا شروع کنم؟ کدام را برایت تعریف کنم؟

این را می گویم. تردیدها در خیلی چیزها به آن روزگار زیاد است اما به این یکی نه. آسمان. می دانم آسمان آن روز همین معنای امروز را می دهد. می داند پای بشر کوتاه فکر از آنجا عاجز است. گاهی آسمان را نگاه کن. از ابری بودنش؛ مثل امروز؛ دلگیر شو. آفتاب را بجو. آفتاب اگر امروز معنای حقیقت می دهد، آن روز معلوم نیست چه معنایی می دهد. به هر حال تو در آسمان آفتاب را بجو.

مهتابی نباش دلبرکم. ماه را برای ما نیافریده اند. ماه همش غفلت و دوری است. چشمک ستاره ها را وقعی ننه. دخترم آن روز ستاره می دانی چیست؟ آن روز آسمان کویر را برای دیدن ستاره حفظ کرده اند؟

اگر دیگران آسمان جویی تو را به سخره می گیرند، تو را باکی نباشد. من در آسمان هستم. تو آنجا را نگاه کن. افراطی نباش. سرت را زیاد بالا نگیر. این رسم است در این خانواده که سر را زیاد بالا نمی گیرند اما پائین هم نمی اندازند. مادرم درس عزت و آزادگی به من داد. ای کاش او را می دیدی. مادرم بوی آفتاب می دهد. راست می گویم همین الان دستهای او را بوئیده ام.

به آسمان اعتماد کن. کسی آنجاست که نمی دانم پرستشش آن روز به چه شکل است. اما تو او را همان صرف و تنها در آسمان ببین. سالهاست برای تسخیر او می کوشند و چه کم اند آن هایی که او را مجرد دیده اند. من ندیده ام اما می دانم که هست.

دوزخ را نمی دانم آن روز چه معنا می کنند. اما ترسی ندارد. باور کن سالهایی را در آن زندگی کرده ام که مرا ساخته است. بهشت را امروز فریب ترجمه می کنند. دنبالش نباش. چون بهشت باید برای جا دادن تو در خود بکوشد.

دخترم پدر را دوست بدار. اگر ارزشش را داشتم یا نه. امروز پدرت به دوست داشتن آن روز تو دل خوش است. امروز پدرت را، کسی دوست ندارد. تو اما مثل من گدایی عشق نکن. آن چنانی نمی ارزد. خیلی کارها کرده ام و می خواهم تو را نهی کنم. تو گوش کن. تو امیدوار باش.

تو گاهی آسمان را نگاه کن.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 3:51 توسط شازده |

مادرجون يك جفت لمپا (چراغ گردسوز كه با نفت مي سوخت) داشت كه شمعدونهاي سر سفره عقدش بود. روسي بودن. تراش دست نبود، اما قشنگ بود و قدشو كه بلند كني، حدود يك متري مي شه. يكي از اينها رو شب عيد به شب عيد تا صبح روشن مي ذاشت تا شب نور تو خونه باشه. از همين يكي هم هر وقتي برق مي رفت استفاده مي كرد. همينه كه اين يكي چرب و كثيف شده و اون يكي تر و تميزه. به مادرجون كه گفتم اين دو تا رو مي خواهم، كلي خوشحال شد و يادگاريش رو به من داد. اما روزي كه رفتم تا بيارمشون، يك آينه ي قديمي و زنگار گرفته هم بهم داد كه هميشه تو اتاق عقبيه مي ذاشتش. گفت اين سه تا با هم يار بدن از اول. جداشون نكن.

گفت آينه از چندتا مادر به او رسيده و خيلي قديمي تر از لمپاهاست. جيوه ي آينه خراب شده بود و چيزي توش ديده نمي شد. يعني خيلي تار بود. يك قاب فلزي خيلي ساده داشت. اما شكلش خيلي عجيب بود. نه كاملا بيضي بود و نه كاملا مستطيل. مادرجون دستي روش كشيد و به خودش تو آينه خيره شد و گفت هرچي كه بخواي توش مي بيني. با اين كه ديدن چيزي توش بعيد به نظر مي رسيد، برش داشتم و مثل بقيه لاي پارچه پيچيدمش و گذاشتمش يك جاي امن.

تا روزي كه پشتم منحني شد. روزگار شكستم داد. خوار و خفيفم كرد. اون نوري كه توي چشمهام بود رو گرفت. صورتم انگار زنگار گرفته بود. دستهام توان انجام كاري رو نداشتن و پاهام توان رفتن به جايي. ياد مادرجون افتاده بودم كه زير بار چه اتفاقاتي تو اين روزگار ايستاده. از همونجابود كه ياد آينه اش افتادم. حس مي كردم آينه ي جادو و جواب هر سوالي رو مي دونه. فقط بايد مثل مادرجون روش دست كشيد. حس كردم اوني رو كه مي خوام، مي تونم توي آينه ي مادرجون ببينم. رفتم و آوردمش.

پارچه ي دورش رو باز كردم و چشمهامو بستم و يك دست روش كشيدم. ازش خواستم كه كسي كه مي خوامش و مسئول تمام بدبختي هاي اون روز من بود، رو نشونم بده. چشمهامو باز كردم و خودمو تو آينه ديدم. اما عجيب بود. آينه هيچ زنگاري نداشت. صاف و شفاف تصوير من رو نشونم مي داد. اما من غير كسي بودم كه تا اون لحظه مي شناختم. انگار يكي ديگه رو داشتم مي ديدم. خوب نگاه كردم؛ بيشتر نگاه كردم. همه ي خانواده ام رو ديدم. همه ي اصالتمو ديدم. همه ي پيشينه ام رو ديدم. كسي كه بايد مي شدم رو ديدم.

انگار رو پيشونيم نوشته بود "مهم نيست باد چطور زوزه بكشه؛ كوه سرش رو خم نمي كنه"؛ انگار نوشته بود كه به خود مادرجون نگاه كن، روزگار پشتشو خم كرده اما سرش رو نه. آره جدا چرا مادرجون هميشه سرش رو انقدر بلند نگه مي داشت؟ كسي رو اون روز توي آينه ديدم كه از همون لحظه كمرش رو زير مشكلات بلند كرد و بلند شد ايستاد. از اون روزهاي تلخ هم رد شد.

از اون روز هر وقت يك چيز گم كرده اي دارم به آينه مي خوام كه نشونم بده. عجيبه، آينه هميشه چيزي رو نشونم مي ده كه دلم مي خواد ببينم و چيزي جلوش رو گرفته. انگار زنگار اون آينه، زنگار جلوي چشم منو بر مي داره...

ديروز كه توش نگاه مي كردم، رد پاتو ديدم. انگار اومده بودي و لمسم كرده بودي و رد لمست رو بدنم مونده بود. دور از خودم ديدمت. انگار بايد باور كرد كه من سهمي از تو ندارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 3:43 توسط شازده |

با اين كه چهار يا پنج سالم بيشتر نبود، خوب يادمه روز به دنيا اومدنشو. آخرهاي تابستون بود و مامان تمام ملحفه ها رو شسته بود و روي بند آويزون كرده بود. نسيم ِ سر ِ پائيز ِ اون سال، زود مي زد و ملحفه ها توي باد مي رقصيدند. مامان هي بين خونه ي ما و خونه ي اونها رفت و اومد مي كرد و به زمين و زمان، فحش و بد و بيراه مي گفت. كلفتها همه سر پائين انداخته بودند و گوش به فرمان ِ مامان بودند. خلاصه تب همه ي ما رو گرفته بود.

دمدماي غروب بود كه مامان با صداي باز اومد و از سر حياط داد زد: "عروسك من به دنيا اومد" كلي طول كشيد تا از لاي ملحفه ها پيدا بشه؛ اما همين يك جمله خيال همه رو راحت كرد و همه ي ما شادي مي كرديم. يادم نيست چه احساسي داشتم؛ اما حس مي كردم يك اتفاق خوب براي من هم افتاده.

شب عيد كه شد كه باباي عروسك يك پيچك كاشت لب ديوار خونه ي ما. آخه ديوار به ديوار، همسايه بوديم. به همه هم گفت: "نذر كرده بودم اگه عروسك سالم به دنيا بياد و بمونه؛ يك پيچك لب ديوار خونه بكارم" مادرم فقط فحش مي داد و مي گفت: "مرتيكه خاك بر سر. اين هم شد نذر؟" نذر خود مامانم سمنوي فاطمه ي زهرا بود. آخه مامان و مامان عروسك فقط دو تا همسايه نبودن. خيلي به هم نزديك بودن و جيك و پوكشون يكي بود.

سالها گذشت. اوايل من و عروسك همبازي بوديم. يا تو حياط خونه ما يا تو حياط خونه اونها بازي مي كرديم. بزرگ مي شديم و بي خبر بوديم از قانون دنياي آدم بزرگها. اون پيچك هم قد مي كشيد و لب ديوار رو پر مي كرد. جون عروسك هم بسته بود به جون پيچك. كسي حق نزديك شدن بهشون رو نداشت. واي به روزي كه توپي، وسط بازي مي خورد به پيچك. قشقرق به پا مي كرد. همه رو از حياط بيرون مي كرد و با پيچكش خلوت مي كرد. هر روز صبح اول به پيچكش صبح بخير مي گفت و بعضي وقتها موقع ناهار؛ غذاش رو مي آورد و پاي پيچك مي خورد.

هميشه پدرش داستان سخت به دنيا اومدنش رو براش تعريف مي كرد و مي گفت به خاطر نذر اون پيچكه كه الان عروسك زندست. پيچك هم بهار به بهار گلهاي كاغذي ارغواني مي داد و تا آخر تابستون گل داشت. عروسك بزرگ شد و مثل اناري كه مي رسه سرخ شد. پيچك روي ديوار مشترك خونه ي ما پيچيد و همه ي اون رو گرفت. از تابستون يك سالي مامان بهم گفت كه ديگه حق ندارم با عروسك بازي كنم و ديدن عروسك محدود شد به مهموني ها و وقتهاي مهم سال.

چند سال بعد حس كردم كه عروسك رو نمي شناسم ديگه. حالا واسه خودش خانومي شده بود. شونزده سالش بود. مثل پدرش شاعر مسلك شده بود و ساز مي زد و خط مي نوشت. مثل هر روز صبح ها مي اومد كنار پيچك مي نشست و موهاشو شونه مي كرد و براي پيچك شعر مي خوند. منم از اين ور ديوار مي شنيدم و باهاش مي خوندم. گاهي هم مي رفتم رو پشت انبار كوچيكه تا خوب بتونم ببينمش.

هميشه مي دونستم كه عروسك هم منو مي بينه؛ اما عروسك به غير پيچك به چيزي نگاه نمي كرد و فقط با اون حرف مي زد. توي كوچه گاهي مي ديدمش و سلامي رد و بدل مي شد اما عمق چشمهاش گم بود. حرفي توش نبود. ساكت و آروم بود.

شبها كنار پيچك ساز مي زد و شبهاي مهتابي "حبيبم رو مي خوام" رو مي خوند. روز به روز زيباتر مي شد. لبهاش پسته ي خندون تري مي شد. بدنش، بيشتر و بيشتر مرمر قفقاز مي شد. اناري بود كه مي رسيد و سرختر مي شد و از گسي به ميخوشي مي زد. نگاهش اما سردتر و بي احساستر و لالتر مي شد. آواز و سازش غمگينتر و پر سوز تر مي شد. موهاش خرمايي تر و بلندتر مي شد. دخترتر و دخترتر مي شد...

ميون مامان و مامان عروسك هم هر روز شكر آب تر مي شد و خونه هم رفتنمون، شده بود سال به سال. هر عيد اون هم نخواسته و نسيه. مامان كه هميشه زير گوش مامان عروسك يك چيزهايي مي گفت و ما هميشه تو عالم بچگي مي فهميديم كه در مورد من و عروسكه؛ مي گفت: "دختره عين باباشه. شاعر و خل و چل. خدا عقلشون بده" يك دفعه هم گفت: "حيف اون سمنويي كه نذرش كردم. كاش سر زا مي رفت. بهتر بود تا هروقت نيگاش مي كنم؛ اون باباي بي همه چيز يك لا قباش رو ببينم"

پا پيش گذاشتم. يك صبح كه اومده بود كه موهاشو شونه كنه و من بالاي انبار كوچيكه بودم صداش زدم و باهاش حرف زدم. از احساسم گفتم. حتي بهش گفتم روزي كه به دنيا اومد من چه حسي داشتم و آخرش گفتم كه فكر مي كنم بدون اون ناقصم. هرچي حرف مي زدم سرش پائين بود و خرمن موهاشو شونه مي كرد. حرفم كه تموم شد سرشو بالا كرد و يك نيگا به پيچك انداخت. گفت: "اين درخت عمر منه. به هر وري مايل شه، منم به همون سمت مي رم."

فكر نمي كردم انقدر بي احساس باشه. فكر مي كردم دوستم داره و منتظره پا پيش بذارم. فكر مي كردم شكست خوردم تو احساسم و دنيا تموم شده. ديگه صبحها نمي رفتم تماشاش كنم. ديگه برام مهم نبود كه شبها پاي پيچك چي مي زنه و چي مي خونه. البته تا توي جنگ بين دل و عقل دووم مي آوردم اين طوري بود. عقل كه مغلوب مي شد مي رفتم و مي ديدم كه مثل هميشه است و ككش نگزيده. دوباره عقل پيروز مي شد و تا يك مدت نمي رفتم. سر سال، روزي كه مامان واسه خونه تكوني همه ملحفه ها رو مي شست، دلم هواشو كرده بود. رفتم پاي اون ديوار و شروع كردم به قدم زدن.

شعرهايي كه صبح به صبح مي خوند، رو بعضي وقتها نوشته بودم. كاغذهاشو با خودم بردم و زير ديوار مي خوندم. اون ور ديوار با باباش داشتن پيچك رو هرس مي كرد. گاهي به آسمون نگاه مي كردم و دنبال خدا مي گشتم. لاي شعرهاش گاهي دنبال جواب مي گشتم و لاي برگهاي پوسيده ي برگ ريزون پائيز قبل، دنبال خاطره ي مرده اي. رسيدم به اين بيت حافظ

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار / کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

سنگي خورد تو سرم. نگاه كردم و ديدم كه سنگيه كه دورش نخ پيچيدن و احتمالا موقع هرس، سر پيچك رو بهش بستن تا جاش رو روي ديوار مشخص كنن. معطل نكردم. تو هوا قاپيدمش و بستمش به يك شاخه درختي كه اون نزديكي بود. هر هفته هم يك بار مي كشيدمش. توي اون بهار و اون تابستون كه آخرش او هفده ساله مي شد، اون پيچك، با اين حقه ي من، يك شاخه داد تو حياط ما. روي ديوار كشيدمش و چون آفتاب بهتري مي خورد، گلهاش قشنگتر و معطرتر و سرختر بودن. پائيز و زمستون گذشت و بهار بعدي بهش گفتم كه پيچك زندگيش اومده طرف حياط ما. معنيش اينه كه من واسه اون در نظر گرفته شدم...

بماند كه ديگه چشمهاش لال نبودند و سازش كوك تر شد و همش از عشق مي خوند و مي زد. بماند صبحها موقع شونه كردن موش بلندتر شعر مي خوند. بماند مامان كه شاخه ي پيچك رو ديد به باغبونمون گفت كه قطعش كنه و وقتي فهميد كه شاخه اين ور به يك درخت بسته شده چه بساطي براي من درست كرد. بماند مامان رو چه طوري راضي كردم و با چه وضعي من و عروسك به هم رسيديم. بماند چه زندگي اي ساختيم و عروسك درست اندازه تن من بود...

روزي كه داشت مي رفت و تنهام مي ذاشت؛ گفت "اين حرف رو بهت نگم؛ راحت نمي رم از اين دنيا... اون سنگي كه سر پيچك بهش بسته بود، رو خودم انداختم تو حياط شما..."

 

سهراب گفت از "سفر پيچك اين خانه به آن خانه..."

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 10:6 توسط شازده |

سوز دزد پائيز از پنجره مي زند. كسي پائيز را باور نكرده است. كسي به كوتاه شدن طول روز و كوتاه شدن قدر آفتاب اعتراضي ندارد. همه با بي توجهي تمام لباسهاي تابستاني و كفشهاي باز مي پوشند و كسي پائيز سال قبل را به ياد ندارد. و سالهاي قبلتر از آن. كه يك روز، بي خبر، آنقدر سرد مي شود كه همه بيمار مي شوند و ناگهاني به سراغ گنجه ها مي روند و لباسهايي را در مي آورند كه بهار پارسال طوري آنها را جمع كردند كه گويا هيچ وقت، وقت باز كردنشان نمي رسد.

در ميان مردم راه مي روم و به چهره هاشان نگاه مي كنم. ديگر به خاطر ندارم نگاهي را كه از سر نخوت بود و رنگ تحقير داشت و از بالا بود. انگار سالهاست كه نديدمشان. اما باز هم كسي را در ميان جمع پيدا نمي كنم كه بشود به او اعتماد كرد. كسي كه بشود حرف دل را گفت. عجيب! وقتي مردم را از بالا نگاه نمي كني، بايد از آنها بترسي. چون از هر روزي غريبه ترند و در رفتن راه خودشان، لحظه اي به خاطر حضور تو ترديدي به ذهنشان راه نمي دهند. آنها ديگر فقط مردم نيستند. آنها غريبه هايي هستند كه تو را وادار مي كنند در خانه ي خودت احساس غريبگي كني. فكر كنم ناچار باشم كه حرف تلخ نبودنت را هم با خودت بگويم. به كه بگويم؟ چه بگويم؟...

اما چگونه بگويم. جنس تو از نگاه است و كلمه؛ اما چشمهاي من لالند و كرند. نه حرفي مي زنند و نه حرفي مي شنوند. آنها ثابت نگاه مي كنند و فقط حالت چهره ام را كامل مي كنند. نفوذي ندارند و فقط اتفاقات اطراف را به مغزم مخابره مي كنند. ريزبين و تيزبينند اما بايد اتفاقي بيفتد تا ببينند. آنها حرفهاي نگفته را هيچ وقت نمي شنوند. و اما كلمه...

وقتي من مي نويسم تو در اوج شعر مي گويي. جنسمان اينجا يكي است. اما حيف تو به صداقت كلمات اعتقادي نداري و آنها را طوري كنار هم مي چيني تا معني ندهند. تو هميشه آنها را تهديد مي كني كه اگر حرفي بزنند، آنها را پاك مي كني. تو هميشه با قلمي مي نويسي كه بشود آن را پاك كرد. كلمه ها هم يا پاك مي شوند و يا لال مي شوند. آنها ساكت و بي معني، همان طوري كه تو آنها را چيده بودي كنار هم مي نشينند. آنها فكر من را پرواز نمي دهند. از آنها نمي توان سو برداشتي كرد؛ چرا كه اصلا برداشت از آنها ممكن نيست!!

اما من كه مي نويسم با خودنويس مي نويسم. دل كاغذ را سياه مي كنم، گرچه با رنگ آبي مي نويسم. كسي نمي تواند يك لغت آن را كم كند يا زياد كند. من وقتي مي نويسم لغتها را به رقص وادار مي كنم. اگر از عشق شهوت انگيز بنويسم، تانگو مي رقصند. بعضي وقتها كردي مي رقصند يا لزگي يا عربي. گاهي باله هاي روسي و فرانسوي و ويني. من به كلمات مي سپارم كه هر كدام داستان خود را تعريف كنند و فقط دل به يك نفر مي بندم كه ميان اين همه داستان، داستان مرا بشنود...

نمي دانم اگر بخواهم بنويسم چه داستاني بايد بنويسم؟ چه حادثه اي چه اتفاقي؟ داستاني كه در خانه اي رخ مي دهد كه فرشها همه قرمز و لاكي هستند. بعضي ها ظريف بافت ترند و در كاشان بافته شده اند. بعضي ها ضخيمترند و كار كاشمر و مشهدند. شيشه ها همه آينه اي هستند و نور هميشه برنز است. پرده هاي آن خانه همه تمي از افسردگي قهوه اي دارند. بعضي ها نباتي هستند و بعضي ها خردلي. بعضي ها گلهاي قهوه اي دارند كه بر پارچه هاي گران بافته شده اند. آن خانه گلدان گلي ندارد و درهاي همه هميشه بسته هستند. وقتي دري را باز مي كني بايد آنرا پشت سر خود ببندي. از لاي درهاي نمي شود سرك كشيد و اتفاقات همه پيش بيني شده هستند.

داستان؛ اما داستان را نمي دانم. اتفاق را نمي دانم. دليل تب تند تو را نمي دانم. راست مي گويي انگار؛ من هم به هر سوالي "نمي دانم" پاسخ مي دهم...

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 21:59 توسط شازده |

سالهاست که هر روزش رو می ترسم که رودی باشم، که آخر کارش کویره. سالهاست که برای بی گناهی رودهایی که به کویر می ریزند؛ مجلس ترحیم می گیرم. ختم و هفت و چهلم و سال.سالهاست که فکر می کنم چرا هستم. چرا می جوشم و می خروشم. چرا آتش عشق در وجودم افتاد؛ مثل جوششی که در شراب افتاده. سالهاست برای سوالهام جوابی ندارم.

تو فیلم لا پیاف (گنجشک)، از خواننده ی معروف می پرسن "اولین چیز زندگیت چیه؟" خیلی ساده جواب می ده "عشق"؛ بدون این که فکری بکنه. سالهاست انگار فکر می کرده به این جواب. مصاحبه گر می پرسه "دومین چیز زندگیت چیه؟"؛ خواننده جواب می ده "عشق" بدون تردید. این روزها بدون تردید جواب دادن خیلی سخته؛ چون هیچ چیز ارزش این رو نداره که نخواهی تجدید نظر بکنی.

سومین بار همین پروسه تکرار می شه و خواننده ادعا می کنه چیزی جز عشق در زندگیش اهمیت نداره. این قسمت فیلم خیلی به دلم نشست. دلم می خواست اگه آدمی شدم که یک روزی، یک گزارشگری چنین سوالی ازم پرسید، به همین قطعیت و شفافیت؛ همین جواب رو بدم. اما نه چیزی از عشق می دونستم؛ نه مطمئن بودم که چه بهایی برای عشق می دم.

سالهاست هر روزش می ترسم رودی باشم که عاشق کویر بشم. سالهاست هر روزش این سوال رو از خودم می پرسم که "آیا ارزش داره تا رودی آزاد به کویری بریزه برای عشق؟" و "آیا این بها کافیست؟" سالهاست هر روز تو تردید شل و ول خودم دست و پا می زنم و انگار جوابی پیدا نمی شه برای این سوالها. سالهاست برای این تردید خودم رو ملامت می کنم. انگار عشق رو باید پذیرفت بی شک...

تا تو خیلی خیلی ساده اومدی. تو نه سوار اسب بودی؛ نه نقشه ی پیچیده ای کشیده بودی. تو کفشهای سفید پوشیده بودی و خیلی ساده قدم بر می داشتی. خیلی ساده می دیدم که داری به وجودم وارد می شی و من انگار همه ی درها رو برات باز می ذاشتم. کلید قلبم رو جایی پنهان می کردم که پیداش کنی. اوایل خیلی خوب پیش می رفت. تو جواب خیلی از سوالهام بودی. اگه کویر بودی کمترین چیزی که این رود به پات قربانی می کرد، آزادیش بود. اما تو دریا بودی و نهایت مطلوب رود.

حالا فکر می کنم تمام این روزها و سالها و این آتش و این جوشش فقط و فقط برای تو بوده. حالا می دونم عشق چیه چون تمام وجودم فقط عشق تو رو داره. حالا می تونستم جواب هر گزارشگری رو با قاطعیت بدم. تا این که...

تا این که شناختمت. دیدمت. با احساس قشنگت آشنا شدم. تو دیگه مقیم قلبم بودی. اونجا من فهمیدم که نمی خوام اولین ارزش زندگیم عشق باشه. چون تو اولین ارزش زندگیم بودی. حتی دومین ارزش زندگیم هم عشق نبود. خودم بودم. چون تو، من رو می خواستی. من هر عشقی رو به پات قربانی می کردم. حتی عشق به خودت رو. اونجا فهمیدم که چرا عاشق پیشه به دنیا اومدم. من برای قربانی کردن به پای تو باید بهترین چیز دنیا رو می داشتم. عشق...

عشق اصیل بود؛ اما جرئت نمی کرد به مسابقه ی اصالت زیبایی چشمهات بره. عشق همه ی تمایلم بود؛ اما برای فقط یک بوسه ی تو همه عشق رو می دادم. عشق وجودم و دلیل به دنیا اومدن و زندگی کردنم بود؛ اما تو، تو سرنوشت من بودی عزیز...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:9 توسط شازده |